دربارۀ من

هر آنچه در این یادداشت می‌خوانید، بخشی از سرگذشت من است و به مرور زمان کامل‌تر خواهد شد.

کودکی

مادرم نقل می‌کند که وقتی چشم به دنیا گشودم، گریه کردن، نخستین کار غریزی انسان را نمی‌دانستم (بلد نبودم) و مرا مورد ضرب قرار داده‌اند که از سلامتی‌ام آگاه شوند. عجیب راه می‌رفتم(یک کار غریزی دیگر)، و سپس زبان باز نکردم و با تخم کبوتر خوردن به یک سخنران بدل شده‌ام! این است من عجیب، انسانی بسیار انسانی.

پاهایم را آویزان کمدِ تلویزیون می‌کردم (از آن میزتلویزیون‌ها که کاربرد کمد هم داشتند) و با لیوانی مملو از چای، غرق تماشای سی‌دی کارتون‌هایم می‌شدم. تک به تک از سکانس‌های تام و جری(فصل یک) را از بر می‌دانستم و بالا هزاربار انیمیشن محبوبم (خرس‌های‌ مهربان) را دیده بودم(هربار هم به گونه‌ای رفتار می‌کردم که اصلن نمی‌دانم این انیمیشن دربارۀ چیست و پانصدمین دفعه‌ای نیست که سی‌دی‌اش در دستگاه می‌چرخد.)

باری، در مجموع مرا یک خوره بنپندارید، خوره‌ای که اگر به آن سرنخی دهند، حتا اگر ته نخ را نیز ببیند، حس جستجوگری‌اش از بین نمی‌رود و بلکه برعکس برانگیخته‌تر می‌شود.(از این‌ها بگذریم که در مجال و حوصله این مطلب نمی‌گنجد.)

محلۀ ما به یازده گروه بچه‌های قد و نیم‌قد که بوی چرک و کهنگی می‌دادند و تنها به وقت شام و ناهار در خانه بودند و دیگر ساعات در میدان‌های نبرد(!) بودند، تقسیم می‌شد. هر گروه یک فرمانده و چند صاحب قدرت داشت(فرماندگانی شبیه خوک‌های رمان مزرعۀ حیوانات). در این میان که از تاریخ معاصر محله می‌گذریم، قدرت گروه‌ها براساس مدرنیته و تکنولوژی را بیان می‌کنم: تبلت (یا هر تلفن لمسی دیگری). تبلت یا هر لمس‌شوندۀ دیگری عضوی جداناپذیر از هنجارهای جامعه مدنی ما بود. در واقع، هر که تبلت داشت، قدرت داشت. می‌توانست با آن بیل‌بیلک ساعت‌ها در پیاده‌رو بنشیند و بازی کند و چهل نفر دیگر از سر و کول بدبختش بالا بروند تا بتوانند یک اینچ بیشتر از حوادثی که در نمایشگر(مانیتور) می‌گذرد را ببیند. به واسطۀ کنجکاویم، با پدیدۀ دل‌ها، قبله تمامی آدمیزادها، تنها میراث پاک تکنولوژی و گوگولیِ دوست داشتنی “گوگل” آشنا شدم. پول تولدم را جمع کردم که خداوند یکی از این بیل‌بیلک‌ها (تبلت‌ها) بشوم.

بازی بهانه بود، اصل ماجرا طولانی‌ترین فهرست تاریخ از پرسش‌های من بود که گوگل باید به تمامی آنها پاسخ می‌داد، باید. من اربابش بودم، گوگل نمونۀ موفق و بارزی از برده‌داری مدرن توسط من بود. پرسش پشت پرسش، چرا فلان چیز آن‌طور است؟ چطور بهمان کار را بکنیم؟ آیا گوگل پاسخ پرسشی را ندارد؟ نمی‌شود، چون من می‌گویم(می‌گفتم).

مدرسه و گوگل

در مدرسه با همکلاسی آشنا شدم که با وجود بسیاری از محدودیت‌ها و بی‌گوگل(!) مدام سرش در وارسی‌کردن و تعمیر اجسام یا اختراعی جدید بود(یک مخترع به تمام معنا). خیلی با هم عیاق شدیم، آخر او از این قرتی‌بازی‌ها(پرسش از گوگل) را هم نداشت، به همین واسطه در انزوای سوم ابتدایی وقتی گوش‌مان با مفهومی به نام شغل آشنا گشت، همانند دو خوره می‌خواستیم، بدانیم و بدانیم و بدانیم. در واقع خون گوگل را بمکیم. تفکر من و او: حال که هنوز بچه‌ایم و سومیم و بیکاریم، چرا به دنبال کشف علاقه خودمان، روح خود و گوگل را زخم نکنیم؟ چه بهتر از این‌که هرکاری که هزینه‌ای ندارد را امتحان کنیم!

ورود به دنیای نوشتن

در جریان امتحان‌کردن و دیوانه‌بازی‌هایمان، چه بهتر از نوشتن که تنها یک دفتر و قلم می‌طلبد؟ ایده‌ای به سرمان زد، چرا یک رمان ننویسیم؟ داستان خاله قزی(یک پیرزن شجاعکه در کلبه‌ای وسط جنگل زندگی و روزانه با حوادث و دردسرهایی دست و پنجه نرم می‌کند). خودتان(مخصوصن رمان‌نویسان) که بهتر می‌دانید که نوشتن صبر یعقوب و مهارت رقاصی را می‌خواهد که بتواند قلم را موزون بر کاغذ حرکت دهد. پس دست به دامان گوگلِ گوگولی شدیم و در نخستین گام به شاهین کلانتری و مدرسه نویسندگی برخوردیم. به سبب مقالات و مطالب این دو سایت آن رمان تقریبن به پایان رسید(یک هفته من می‌نوشتم و یک هفته همکلاسیم، در زمانی‌که به نهایت کار رسیدیم و بخش آخر قلم همکلاسیم را می‌طلبید، او داستان را گم کرد و دویست برگ دفتر هیچ‌گاه مشخص نشد که کدام گوری گم‌گشته است؟). بگذرین، داغی که از برای اثر اول در دل مانده را نمی‌شود کتمان کرد. پس از آن، مدتی شاهین کلانتری را به فراموشی سپردم، اما اگر دچار نوشتن شوید(یا شده‌اید) می‌دانید که نوشتن هیچ‌وقت گلوی‌تان را دوباره رها نخواهد کرد. به قول ویلیام فاکنر که می‌گوید:

اراده ادبی سرکوب‌شدنی نیست.

من کاشف

کریستوف‌کلمب‌گرایی به اینجا خاتمه نیافت. منِ کاشف باری دیگر به جوشش افتاد، حتا شدیدتر از گذشته. و به دنیای انیمیشن و بازی‌های ویدیویی سرکی کشید. می‌خواستم یک استودیو تاسیس کنم، اما هیچ چیز مانند نوشتن نمی‌توانست مرا راضی کند. نوشتن و دیگر هیچ. (اگر کلمب را بیشتر بشناسید در زمان کشف آمریکا و دیدن بومیان فکرش شوم گشت و آنجا را معدن طلایی دید و بومیان را کارگر)، نوشتن نیز به من معنا می‌بخشید، اگر نمی‌نوشتم شبیه یک پیرانا می‌شدم، همین قدر دَد.

همه از نوشتنیم و به سوی نوشتن باز می‌گردیم

علاقۀ ادبی که کسی نتوانست آن را سرکوب کند، باد کرد، غمباد شد، و جنون رسیدن به درجه‌ای معین و مشخص(همان هدف) را بیشتر و بیشتر کرد. حال باید خوراک و آب و کود مناسب را به ذهن رساندهريال بقیه‌اش را به او سپرده و منتظر ماند تا این سر سودای نوشتن را بخواباند. آری، نوشتن نوزاد من است. یک‌دفعه هوس می‌کند تا نیمه‌شب، معاش را حرام کرده و بشکافاندتان(!) پس دوباره اسم شاهین را جستجو کردم، این‌بار تقریبن کل وبلاگش را خواندم، از بس خواندم که وبلاگ کم آورد.

حالا اینجا ایستاده‌ام، کنار شما(البته از طریق متن و نوشته) راهی بسیار طویل در پیش دارم، خوبی‌اش ایجاست که وبلاگ(و این صفحه) را می‌شود بروز کرد. روزی که به معینِ مشخص خود رسیدم، برمی‌گردم و زیر آخرین واژه می‌نویسم: سلام دنیا…

به یاد شعار فرقۀ لمونی اسنیکت:زندگی‌نامۀ تایید نشده افتادم: اینجا جهان آرام است.

آخرین نوشته‌ها:

2 پاسخ

  1. دانیال، دانی یال شیر داری در نوشتن؟ وسط برهوت یادداشت‌های کسل‌کننده و بی‌پایان جماعت قلم‌دوست، یک جفت کفش غنیمت اورجینال یافته‌ایم خوشگل و تمیز. حیف که نمی‌توانم دستم را به سمتت دراز کنم و بگویم من هم عاشق آن خرس‌های شکم‌جادویی بودم یا عاشق نوشتن یک رمان در دوران پساجنینی اما به همین کامنت اکتفا می‌کنم و در خیالم می‌گیرم چنان بغلت می‌کنم که تک‌تک استخوان‌هایت صدای خرد شدن گردن آدمک نگون بخت hill climb racing را بدهد. ما این روزها حالمان خوش نیست و تکلیف‌مان نامعلوم مثل جاده‌ای مه‌زده، شما که در مسیر هستی با تمام سختی‌ها و ناملایمات جای ما را هم خالی کن.

    قربانت، باز هم قربانت
    به امید دیدار در یادداشتی دگر

    1. سلام. خیلی ممنونم از لطف‌تون.
      کاش اسم‌تون رو هم می‌نوشتید تا بیشتر باهاتون آشنا بشم و اگه کمکی از دستم برای این روزهای سخت‌تون برمیاد از گفتنش دریغ نکنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

عضویت در خبرنامه ایمیلی

برای دریافت آخرین‌ اخبار سایت در خبرنامه عضو شوید.‌