نوشتن چطور زندگی‌تان را می‌سازد؟

نکته: این وقایع برای پارسال است، اما حالا نگاشته شده است.

IMG 20220602 180522
وقت رفتن، رحیم کوهی

1400 بهترین سال زندگانی‌ام بود، زمین خوردم و دوباره ایستادم.

ساعت نه صبح، از برای غیبت‌نخوردن در کلاس‌های آنلاین مدرسه، با هزاران ناسزا به خود و این زندگی برمی‌خیزم. آبی به صورت می‌پاشم، آ« اندازه گیج و منگم که تا چند دقیقه بعد خودم را نمی‌شناسم! تنها دلخوشی‌ این روزهایم خواندن یک شعر از شاهنامه فردوسی شده است. صدایم را بهتر و پخته‌تر از پیش کرده، لحن حماسی‌اش صدا را از نو میکوبد و می‌ساز. از آن پس و در ادامه‌ی روز به انجام واجبات مدرسه، نشستن و منتظر یک انگیزه‌ی ناجی ماندن سپری می‌گردد.

شب که شد، لایو استاد کلانتری هوا می‌شود، گاهی حتا رمق شنیدن آن را هم ندارم، اما چندوقتی است که برنامه‌ی پنج دقیقه نوشتن راه انداخته و این برایم شبیه به یک استامینوفن (از نوع کدئین) عمل می‌کند. هرازگاهی کله‌ام را هوا می‌دهم. پیاده‌روی همیشه معجزه می‌کند. یک بار روی تپه‌ی شیب‌دار مسیر پل طبیعت نشستم، کلاغ‌ها را تماشا کردم و چند یادداشت نوشتم، شاید بعدن منتشرشان کنم. یادم است با خود عهد بستم که دیگر از جایم برخیزم و گذران زندگی را خاتمه دهم، نشد.

باری، این گونه می‌گذرد. با خودم میگویم بهتر است یک ساعت شنی بگیرم و حداقل پنج دقیقه‌هایم را به قدری کمتر تلف کنم، دست و دل یک کمال‌گرا به پنج دقیقه راضی نمی‌گردد، پس بی‌خیال. شجاع هم نیستم، حتا از تاب کودکانه‌ی پارک‌ها هم می‌ترسم، وگرنه از شیوه‌های نامتعارف بهره می‌بردم:

سرت را به دیوار بکوب! – هادی قربانی

در این لحظات که نوشتن هم در را به سویم بسته است، بیشتر رنجورم، همه رنجم می‌دهند و سبب حرص‌خوردن می‌شوند. راستش را بخواهید از آدم‌ها بدم می‌آید، حتا از خودم!

نزدیک نوروز

آدم‌ها را دوست دارم، حتا خودم. از تک‌تک‌شان چیز می‌آموزم. دیگر نمی‌رنجم، یا کمتر می‌رنجم. تصویر مرحله‌ی منطقه‌ای جشنواره‌ی خوارزمی، دستی بود که در میان انبوهی از تبلت‌ها، کامپیوترها و لپ‌تاپ‌ها (و دیگر دیجیتالیجات) غرق شده است. حتمن داوران انتظار داشتند که درباره‌ی تکنولوژی بدگویی کنم. اما نه تکنولوزی تنها را نجات است، این که بعضی در جاده‌ی تکنولوژی، چراغی (عقلی) ندارند که جاده را نشان‌شان دهد و با سر به دره می‌افتند، مشکل خوددشان است. اما عامل این شادی را نه خود، نه دیگران و نه عید نوروز که نزدیک است می‌دانم، بلکه دو چرایی‌اش را که ضدحال داورهای جشنواره هم بود، شرح می‌دهم:

ماندن و فراموش نکردن

احتمالن توصیه‌های بسیاری را از برای توسعه‌فردی، موفقیت، روابط و … حتا نویسندگی شنیده‌اید، چندتایش را می‌توانید بشمارید؟ (نه نگویید وقت طلاست، با اینکهه از طلا هم برتر است). اما خاصۀ دست به قلم شدن این است که اگر خوره‌های زندگی‌تان، نوشتن را از کالبدتان بیرون کشیدند، آن را فراموش نمی‌کنید. در زمان نوشتن، آن حس‌، آن گرما.

درباره‌ی گرمای حس نوشتن یادداشتی در اینستاگرام منتشر کرده‌ام: آغازی نو، گزارشی از اردیبهشت و دنبال کردن شاهین کلانتری

اگر پیش روانکاوان بروید یا متحمل حمل دارو شوید، نوشتن خِرِتان را گرفته است و شما را بلعیده، حتا اگر به اندازه‌ی یک نهنگ عنبر وزن دارید. (وزن تقریبی: شصت تن)

اجتماع نویسندگان

پیش‌ترها فکر می‌کردم چقدر آدم‌ها عجیب‌اند،آنها شبیه هولوها (هیولاهای فیلم خانه دوشیزه پرگرین) هستند. در اثر شجاعت کم، عبور می‌کردم و هیچ نمی‌گفتم، در اکثر مواقع هم به سرم می‌زد: نکند من دیوانه‌ام؟ اما دست‌آورد دیگر تکنولوژی یافتن آدم‌های دیوانه‌ی شبیه خودم بود. حال با آنها می‌گویم و می‌خندم. آنها را درک می‌کنم، همینطور آنها من را نیز. آدم‌ها را دوست دارم. آنها اصلن عجیب نیستند، تنها شبیه من نیستند. بامزه‌اند، متفکرند و گاهی هم بزهکار. شاید اگر قلمی به انگشتان‌شان ببندی و نوشتن را اجبار کنید، شبیه ما بشوند، شاید هم خلاق‌تر.

نوشتن اینطور زندگی من را ساخته و می‌سازد. جهان را خاموش کنید، می‌خواهم بنویسم…

پ.ن.اول: این یادداشت برای ارتباط بهتر با متن به زبان حال نوشته شده، اگر چه درباره‌ی گذشته است.

پ.ن.دوم: عکس به کار رفته، نقاشی وقت رفتن از رحیم کوهی

آخرین نوشته‌ها:

2 پاسخ

  1. این آخرین جمله آنقدر به دلم نشست که دلم خاست ،اندکی جهان را در مغزم خاموش کنم و بروم سراغ دفتر و قلمم👌👏👏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

عضویت در خبرنامه ایمیلی

برای دریافت آخرین‌ اخبار سایت در خبرنامه عضو شوید.‌